اسم كوچك شهيد طاهري را يادم نيست. سن و سالش از ما بچه ـ مچهها بيشتر بود. هيكل كارگري و موهاي فر و وزي داشت . اخلاقش هم خيلي دانشجويي نبود! صداي زمختش هم كاراكتر خشنش را تكميل ميكرد. توي بازيهاي گروهي هم تا ميتوانست يا جر ميزد يا تلفات ميگذاشت روي دست گردان! مواقعي پيش خودم ميگفتم يك جورايي شبيه به "شعبون بيمُخه"!
خاطرم هست شب يكي از رزمايشها، قاعده "سكوت در شب" را شكند و چون سابقه روشني! در بر هم زدن نظم سازماني داشت ، فرمانده گردان را حسابي عصباني كرد؛ جوري كه مصمم بود از گردان اخراجش كند.
پس از كلي پا در مياني و ريش سفيدي كادر و نفرات قديمي گردان و البته عجز و التماس خود شهيد، مساله اخراجش از گردان منتفي شد! همانجا قول داده بود كه سهل انگاريهايش را جبران كند...
چند شب بعد در زمان مراجعت از يكي از محورها ، متوجه شدم كه بچهها در حال صحبت درباره طاهرياند... گوش كه تيز كردم شنيدم كه آن شب، بدليل آماده نشدن معبر و بخاطر عبور از موانع ايذايي، شهيد طاهري، خودش را روي سيم خاردار انداخته بود، و ما از روي پيكر وي رد شده بوديم... ! باورم نميشد... !
بعدها كه وصيتنامهاش را خواندم، تازه فهميدم كه كي بوده ! ... پيش خود ميگفتم : خدايا! اين ديگر چه شكل و شمايلي از عرفان و حيات عارفانه است... !


